|
|
|
|
|
دلبسته ی کفش هایش بود. کفش هایی که یادگار سال های نوجوانی اش بودند. دلش نمی آمد دورشان بیندازد. هنوز همان ها را می پوشید. اما کفش ها تنگ بودندو پایش را می زدند. قدم از قدم اگر بر می داشت تاولی تازه نصیبش می شد. سعی میکرد کمتر راه برود که رفتن دردناک بود. می نشست و زانوانش را بغل می گرفت و می گفت : خانه کوچک است و شهر کوچک و دنیا کوچک. می نشست و می گفت : زندگی بوی ملالت می دهد و تکرار. می نشست و می گفت : خوشبختی ، تنها یک دروغ قدیمی است. او نشسته بود و می گفت که پارسایی ازکنار او ردشد.پارسا پابرهنه بود و بی پای افزار.او را که دیدلبخندی زد و گفت : خوشبختی دروغ نیست اما شایدتو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطرکردن است و زیباتر از خطر، از دست دادن. تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای، دنیا کوچک است و زندگی ملالت آور. جرات کن و کفش تازه به پا کن. شجاع باش و باورکن که بزرگ تر شده ای. اما او رو به پارساکرد و به مسخره گفت: اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی؛تا پا برهنه نباشی. پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد: من مسافرم و تاوان هر سفرم پای افزاری بود. هربار که از سفر برگشتم پای افزارپیشینم تنگ شده بود و هرباردانستم که قدری بزرگ تر شده ام. هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت. حالا پابرهنگی ، پای افزار من است؛ زیرا هیچ پای افزاری دیگر اندازه ی من نیست. وطن من کفشهای من است! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 15:47 توسط مهدی محمدزاده (بازنشسته)
|
|
||