|
|
|
||
|
|||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 21:39 توسط امین خیالی میاب
|
|
|||
|
|
|
|
|
ارگونومی برای سلامت انسان
كار و انسان، دو جزء اصلي و تفكيك ناپذير زندگي هستند كه تنها در صورتي بيشترين كارايي را خواهند داشت كه به طرز مناسب و صحيح براي هم برنامه ريزي شوند. علم ارگونومي (Ergonomics) يا مهندسي عوامل انساني، درواقع علم تطابق كار با انسان است كه از دو واژه يوناني ارگو (Ergo) به معناي كار و نوموس (Nomos) به معناي قانون تشكيل شده است. به عبارت ديگر، ارگونومي تلاش دارد تا با طراحي و تغيير مناسب كار و ملزومات آن، بيشترين بهره وري را بر اساس فيزيولوژي انسان به دست آورد. گرچه از ديرباز انسان تلاش مي كرده تا وسايل و ابزار كار خود را متناسب با اندازه هاي بدن خود بسازد ولي به طور كاملاً علمي، ارگونومي در حين جنگ جهاني دوم و آن هم در صنايع هوايي به كمك بشر آمد. طراحي مجدد فضاي داخل كابين هواپيماهاي جنگي به صورتي انجام شد تا خلبان بتواند با كمترين صرف وقت و انرژي، بهترين عملكرد را داشته باشد.
از روزنامه شرق |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 16:0 توسط مهدی محمدزاده (بازنشسته)
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام براتون یک حکایت دیگه هم دارم:
مردي در يك بالن در حال پرواز كردن بود كه متوجه شد گم شده است. در حالي كه ارتفاع بالن را كم ميكرد، مردي را ديد.
مرد بالنسوار فرياد زد: "ببخشيد، ميتوانيد به من كمك كنيد. من به دوستم قول دادم كه نيم ساعت پيش او را ملاقات كنم، اما حالا نميدانم كجا هستم."
مرد روي زمين پاسخ داد: "بله. شما در يك بالن در ارتفاع حدود 10 متر از سطح زمين معلق هستيد. شما از شمال بين 40 و 42 درجه عرض جغرافيايي و از غرب بين 58 و 60 درجه طول جغرافيايي قرار داريد."
مرد بالنسوار پاسخ داد: "شما بايد مهندس باشيد."
مرد روي زمين گفت: "بله. از كجا فهميدي؟"
مرد بالنسوار گفت: "خوب، همه چيزهايي كه گفتي از نظر فني درست است، اما من نميدانم با اطلاعاتي كه دادي چكار كنم و در حقيقت هنوز گمشده هستم."
مرد روي زمين پاسخ داد: "شما بايد مدير باشيد."
مرد بالنسوار گفت: "بله من مدير هستم، اما از كجا فهميدي؟"
مرد روي زمين گفت: "خوب، شما نميداني كجا هستي و نميداني كجا ميروي. شما قولي دادهاي اما نميداني آن را چگونه عملي كني و انتظار داري من مشكلت را حل كنم. واقعيت اين است كه شما دقيقاً در همان موقعيت پيش از برخوردمان قرار داري اگر چه ممكن است در بيان آن مقداري خطا داشته باشم." |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:35 توسط امین خیالی میاب
|
|
||
|
|
|
|
|
با شتاب روز افزون تحولات و دگرگونیها در دنیای کنونی که عصر اطلاعات و ارتباطات است و به دلیل بیثباتی و تغییر پذیری و نیز غیر قابل پیشبینی بودن این تغییرات ، آنچه که کشورهای جهان به ویژه کشورهای در حال توسعه را در جهت افزایش بهره وری و پیشرفت و ترقی آنها مدد می رساند ، همانا استفاده از فرصتها در رقابت با سایر کشورهاست و این امر میسر نمی گردد مگر با درایت و خلاقیت مدیران و نیز تاثیر مدیران در پرورش خلاقیت کارکنان که با کمک یکدیگر در جهت رشد و بالندگی سازمان خود و در نتیجه ، جامعه بکوشند . از خلاقیت تعاریف متعددی شده است اما خلاقیت از دیدگاه سازمانی عبارت است از ارایه فکر و طرح نوین برای بهبود و ارتقای کمیت یا کیفیت سازمان و نوآوری. افزایش خلاقیت در سازمانها میتواند به ارتقای کمیت و کیفیت خدمات ، کاهش هزینه ها، جلوگیری از اتلاف منابع ، کاهش بورو کراسی، افزایش رقابت ، افزایش کارایی و بهره وری ، ایجاد انگیزش و رضایت شغلی در کارکنان منجر گردد .نقش مدیر در پرورش خلاقیت ، تحریک و تشویق کارکنان، تفویض اختیار به کارکنان ، پیدا کردن ذهنهای خلاق و استفاده از خلاقیت دیگران است . نظام مدیریت مشارکتی با تکیه بر خود کنترلی کارکنان ، مشورت ، تشویق به ابتکار و احترام به افراد ، نقش مهمی در پرورش خلاقیت کارکنان ایفا می کند . تکنیک های خلاقیت گروهی شامل تحرک مغزی ، گردش تخیلی، تفکر موازی ، ارتباط اجباری ، شش کلاه تفکر ، از تکنیکهای مؤثر در تقویت تفکر خلاق هستند. خلاقیت دارای سه مؤلفه است: تخصص ، تفکر خلاق و انگیزش که می تواند درونی و بیرونی باشد ، مدیران روی هر سه این خصوصیات می توانند اثر گذارند ولی بر روی انگیزش کارکنان بیشتر از دو مؤلفه دیگر تأثیر گذار هستند . مقدمه با پیشرفت روز افزون دانش و فناوری وجریان گسترده اطلاعات ، امروزهجامعهما نیازمند آموزشمهارتهایياستكه با کمک آن بتواند همگام با توسعه علم و فناوری به پیش برود. . هدفباید پرورشانسانهایيباشد كهبتوانند با مغزیخلاقبا مشكلاتروبرو شدهو بهحلآنها بپردازند. بهگونه ایكهانسانها بتوانند به خوبیبا یكدیگر ارتباطبرقرار كردهو با بهرهگیرياز دانش جمعیو تولید افكار نو مشكلاترا از میانبردارند. امروزهمردمما نیازمند آموزشخلاقیت هستندكه با خلقافكار نو بهسويیكجامعهسعادتمند قدمبردارند. رشد فزاینده اطلاعات، سببشدهاستكههر انسانیاز تجربهو علمو دانشیبرخوردار باشد كه دیگری فرصت كسبآنها را نداشتهباشد، لذا به جریان انداختن اطلاعات حاوی علم و دانش و تجربه در بینانسانها یكیاز رموز موفقیت در دنیای امروز است. هیچكسقادر نیست به میزان اطلاعات واقعيهر كسكه در گوشه ذهناو نهفته است پيببرد. این اطلاعات زمانيبه حركت درمیاید كه انگیزهای قويسبب رها شدن آن بهبیرون ذهن می شود. در اینمرحله انسانها به سرنوشتیكدیگر حساسند و در جهت رشد یكدیگر میكوشند و در نهایت سبب میشود جریانی از علم و دانشو تجربیات میان آنها جاری شود كه همین امر زمینهساز نوآوری و خلاقیت خواهد بود. یكیاز عواملمؤثر در بروز خلاقیتدر یك جامعه،زمینهسازی و بسترسازی در بین انسانها جهت ایجاد فرهنگی استكه در آن همگان در تلاشبرايرشد دادن دیگري هستند و با تاثیر بر روی یکدیگر به پیشرفت جامعه کمک می کنند. یكی از شرایط لازمبرايپدیدار شدنافكار نو،وجود آرامش برای مغز است. به همین خاطر لازم است انسانها بكوشند در جامعه شرایطی پدید اید كه در بستر آن مغز بیندیشد و تكامل یابد و سببساز افكار نو شده و شرایط براي سازندگی در جامعه مهیا شود. با افزایش سپردهگذاریهاي اخلاقی ميتوان شرایط را برای شكلگیري یكمحیطآرامبخش در جامعه فراهمكرد، كاهش سپردهگذاریهای اخلاقی در جامعه سببميشود كه زمینه براي گسسته شدن روابط اجتماعیگسترشیابد و با سستشدن پیوندهای اجتماعي، شرایط لازم برای بروز خلاقیت در جامعه سختتر میشود. زیرا فرصتی برايتفكر كردن وجود نخواهد داشت. تعریف خلاقیت از خلاقیت "CREATIVITY" تعریفهای زیادی شده است . در اینجا برخی از تعاریف مهم راموردبررسی قرار می دهیم : خلاقیت یعنی تلاش برای ایجاد یك تغییر هدفدار در توان اجتماعی یا اقتصادی سازمان ؛ خلاقیت به كارگیری تواناییهای ذهنی برای ایجاد یك فكر یا مفهوم جدید است ؛ خلاقیت یعنی توانایی پرورش یا به وجود آوردن یك انگاره یا اندیشه جدید در بحث مدیریت نظیر به وجود آوردن یك محصول جدید است ؛ خلاقیت عبارت است از طی كردن راهی تازه یا پیمودن یك راه طی شده قبلی به طرزی نوین. الف - تعریف خلاقیت از دیدگاه روانشناسی : خلاقیت یكی از جنبه های اصلی تفكر یا اندیشیدن است . تفكر عبارت است ازفرایند بازآرایی یا تغییراطلاعات و نمادهای كسب شده موجود در حافظه درازمدت .تفكر بر دونوع است : 1 - تفكر همگرا 2 - تفكر واگرا 1 - تفكر همگرا عبارت است از فرایند بازآرایی یا دوباره سازی اطلاعات و نمادهای كسب شده موجود در حافظه درازمدت . 2 - تفكر واگرا عبارت است از فرایند تركیب و نوآرایی اطلاعات و نمادهای كسب شده موجود در حافظه درازمدت ، خلاقیت یعنی تفكر واگرا. براساس این تعریف خلاقیت ارتباط مستقیمی با قوه تخیل یا توانایی تصویرسازی ذهنی دارد. این توانایی عبارت است از فرایند تشكیل تصویرهایی از پدیده های ادراك شده در ذهن و خلاقیت عبارت است از فرایند یافتن راههای جدید برای انجام دادن بهتر كارها; خلاقیت یعنی توانایی ارائه راه حل جدید برای حل مسائل ;خلاقیت یعنی ارائه فكرها و طرحهای نوین برای تولیدات و خدمات جدید استمرار آن پس از غیبت آن پدیدهها. ب - تعریف خلاقیت از دیدگاه سازمانی خلاقیت یعنی ارائه فكر و طرح نوین برای بهبود و ارتقای كمیت یا كیفیت فعالیتهای سازمان «مثلا افزایش بهره وری، افزایش تولیدات یا خدمات، كاهش هزینه ها، تولیدات یاخدمات از روش بهتر، تولیدات یا خدمات جدید و...». روبرت جی استرنبرگ و لیندا ای اوهارا 1 در بررسی های خود شش عامل را در خلاقیت افراد موثر دانسته اند: دانش: داشتن دانش پایه ای در زمینهای محدود و كسب تجربه و تخصص در سالیان متمادی؛ توانایی عقلانی: توانایی ارائه ایده خلاق از طریق تعریف مجدد و برقراری ارتباطات جدید در مسایل؛ سبك فكری : افراد خلاق عموما در مقابل روش ارائه شده از طرف سازمان و مدیریت ارشد ، سبك فكری ابداعی را بر می گزینند؛ انگیزش : افراد خلاق عموما برای به فعل درآوردن ایده های خود برانگیخته میشوند؛ شخصیت:افرادخلاق عموما دارای ویژگیهای شخصیتی مانند مصر بودن، مقاوم بودن در مقابل فشارهای بیرونی و داخلی و نیز مقاوم بودن در مقابل وسوسه همرنگ جماعت شدن هستند؛ محیط: افراد خلاق عموما در داخل محیطهای حمایتی بیشتر امكان ظهور مییابند. این محققان مشخص كردند كه عمدهترین دلیل عدم كارایی برنامه های آموزش خلاقیت تاكید صرف این برنامه ها بر تفكر خلاق به عنوان یكی از شش منبع موثر در خلاقیت است.جایی كه سایر عوامل نیز تاثیر بسزایی در موفقیت و شكست برنامه های آموزش خلاقیت ایفا می كنند(استنبرگ و اوهارا 1997) جورج اف نلر در كتاب هنر وعلم خلاقیت برای خلاقیت مراحل چهارگانه: آمادگی (preparation)، نهفتگی، اشراق و اثبات (Verification) را ذكر كرده است از این دید، افراد خلاق ابتدا با مسئله یا یك فرصت آشنا شده و سپس از طریق جمع آوری اطلاعات با مسئله یا فرصت مورد نظر درگیر می شوند.در مرحله بعد افراد خلاق روی مسئله تمركز می كنند. در این مرحله فعالیت ملموسی مشاهده نمی شود و فرد سعی در نظم دادن تفكرات ، اندیشه ها،تجارب و زمینه های قبلی خود جهت نیل به یك ایده دارد.درگیری ذهنی عمیق فرد (خودآگاه و ناخودآگاه )فراهم كردن فرصت (جهت تفكر بر مسئله ) به خلق و ظهور ایده ای جدید و بدیع منجر می شود. در نهایت فرد خلاق در صدد برمی اید صلاحیت و پتانسیل ایده خویش را به اثبات برساند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 11:58 توسط امین خیالی میاب
|
|
||
|
|
|
|
|
تكنيك هاي خلاقيت تحقیقات نشان می دهد که خلاقیت را می توان آموزش داد. سازمانها و واحدهای تولیدی هر روز با انبوهی از چالش ها روبه رو می گردند. آهنگ تغییرات هر روز شتاب بیشتری می گیرد.بر تعداد رقبا به طور چشمگیری افزوده می شود. فن آوريهاي جديد با آهنگ سريعي پا به عرصه مي گذارند ، تنوع چشمگيري در نيروي كار ايجاد مي شود . كمبود برخي از منابع از جمله كارگران خيلي ماهر ، به چشم مي خورد . جامعه صنعتي به يك جامعه مبتني بر دانش ، تغيير حالت مي دهد . واحدها ی تولیدی و سازمان ها برای مقابله با این چالش ها و بهره گیری از فرصت ها یی که به همراه دارد، به شکل بی سابقه ای از حل خلاق مسئله و نوآوری استقبال می کنند. ماندگاری و کامیابی در فعالیت اقتصادی هرگز کار آسانی نبوده است. همیشه مسائلی وجود دارد که باید آن ها را حل و فصل کرد و فرصت هایی وجود دارد که باید از آن بهره برداری نمود. سازمان ها برای دستیابی به سطوح مؤثر و کارآمد حل خلاق مسئله و نوآوری حاصل از آن ، باید خلاقیت گروه های کاری و افراد خود را بهبود بخشند و فضای سازمانی مناسبی را که بتواند این خلاقیت را به نوآوری تبدیل کند، فراهم سازند.یکی از راه های اصلی که افراد و گروه ها می توانند خلاقیت خود را بهبود بخشند فراگیری فرآیندهای خلاقیت ، تکنیک هایی که از شمّ ذاتی و توانایی های خلاق بهره بگیرد ، تکنیک هایی که این توانمندی ها را به سمت خلق محصولات یا خدمات جدید یا پیشرفته بکشاند، یا فرآیندهای سازمانی کارسازتر و کارآمدتر خلق کند، است. در فرایند حل خلاق مسئله هشت مرحله اصلی وجود دارد: 1. تحلیل محیط 2. تشخیص مسئله 3. شناخت مسئله 4. فرضیه سازی 5. ارائه راه کارها 6. انتخاب از میان راه کارها 7. اجرای راه کارهای انتخاب شده 8. کنترل تكنيك هاي خلاقيت به عنوان ابزاري براي رشد خلاقيت و افزايش توان حل خلاق مسئله كمك شاياني به توان فرد در تمام مراحل خلاقيت و فرآيند حل خلاق مسئله مي نمايد . بعبارت ديگر هريك از تكنيك هاي خلاقيت ، مرحله يا مراحلي از فرآيند خلاقيت را تقويت مي كنند . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 11:45 توسط امین خیالی میاب
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 11:4 توسط هیئت تحریره وبلاگ راهکار
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 11:1 توسط هیئت تحریره وبلاگ راهکار
|
|
||
|
|
|
|
|
برای جایابی در احداث کارخانه باید تمامی پارامتر های موثر بر محل کارخانه را شناسایی کنیم. برخی پارامتر های مهم عبارتند از:
۱) نزدیکی و دسترسی به مواد اولیه: باعث کم شدن حمل و نقل و قیمت تمام شده می گردد. به عنوان مثال کارخانجات ذوب آهن در اطراف معادن ساخته شود. ۲) نزدیکی به بازار مصرف:باعث کم شدن حمل و نقل و قیمت تمام شده می گردد. ۳) زمین مورد نیاز کارخانه و امکان توسعه آن در آینده:در مسائل جایابی کارخانه اهداف آینده و طرح گسترش کارخانه حتماْ باید در نظر گرفته شود. به دنبال این موضوع نقشه جامع شهر و طرح های گسترش شهر نیز باید بررسی شوند.مثلاْ:
۴) دسترسی به نیروی انسانی مناسب و مناسب بودن ترکیب آن از لحاظ تخصیص: بیشتر منابع انسانی در شهر ها هستند بنابراین کارخانجات بیشتر در اطراف شهر ها ساخته می شوند. کارخانجات فصلی بیشتر در اطراف روستاها جهت استفاده از نیروی کار فصلی بنا می شوند. در بعضی از کشورها کارخانه های بزرگ در اطراف شهرهای دانشگاهی ساخته می شوند. ۵) تسهیلات ترابری: راه شوسه، اتوبان، راه آهن، بندرگاه، فرودگاه و ... ۶) آب و هوا و پارامتر های اقلیمی: الف)برای جذب افراد ب)بسته به نوع صنعت و محصول(مثلاْ آب بر و ...) ۷) انرژی: برق، سوخت، گاز و ... ۸) آب: بسیاری از منابع آب بر هستند و به آب فراوان نیاز دارند. ۹) ارتباطات: تلفن، فاکس و ... ۱۰) سیاست های دولت: قوانین و مقررات مربوط به مالیات، محیط زیست و ... ۱۱) شرایط زندگی و فرهنگی مردم و سطح بهداشت و آموزش و ... ۱۲) مسائل دفاعی و امنیتی: استتار، پراکندگی و... ۱۳) خواست و پذیرش مردم: از جهات سیاسی و اجتماعی و غیره برای یافتن جواب می توان ابتدا مساله جایابی را برای انتخاب استان حل کرد و سپس برای بار دوم در استان بهترین شهر را برگزید. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 4:11 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
نبايد از خسته بودن خود شرمنده باشي، بلكه بايد سعي كني خسته آور نباشي. هيلزهام |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 15:21 توسط امین خیالی میاب
|
|
||
|
|
|
|
|
هوش هيجاني چيست؟
"طرف شايد هيچيام بارش نباشهها ولي نميدونم چه جذبهاي داره که زود تو يه جمع خودشو ميکشه بالا"، "طرف معدلش بالاي 19 بود ولي نميدونم چرا سر کنکور گند زد"، "ميگن ديگه دورهاي که IQ بالا آدمو موفق ميکرد سر اومده، الان دوره شده دوره EQ"، "راستي تو ميدوني اينEQ که ميگن چيه؟" همه اين جملهها از 2چيز حکايت ميکنند؛ گلايه از بهره هوشي (IQ) و اشتياق براي شناختن بهره هيجاني مطلب را که بخوانيد دستتان ميآيد که چرا اين دو حرف کوچولو اينقدر سر و صدا به پا کردهاند. نوشتن در مورد هوش هيجاني، خيلي ساده نيست. نوشتن از يک واژه دقيق علمي که گوش شيطان کر به همان شسته رفتگي تبديل شده به يک واژه در روانشناسي عامهپسند. خيلي ساده است که يکهو بپريم توي حوض هوش هيجاني و بيخيال امپراتوري کبير هوش شناختي شويم. تا همين 17 سال پيش هر فرد عادي يا متاسفانه هر روانشناس کتاب قورت دادهاي که ميخواست از موفقيت حرف بزند، فرمانده بلامنازع ذهنش کلمه «باهوش» بود. البته چون هوش هيجاني آن موقع تعريف نشده بود، هوش مساوي بود با هوش شناختي. هوش آمدني بود نه آموختني!
وقتي شما ميرويد پيش يک روانسنج و ميخواهيد هوشتان را بسنجد، او به طور پيشفرض هوش شناختي شما را ميسنجد و وقتي ميگوييد «عدد بده» رقمي را به شما ميدهد که مردم به آن ميگويندIQ. اين عدد نشان ميدهد که شما از نظر تواناييهاي شناختي در چه سطحي هستيد. اين تواناييهاي شناختي هم برخي معلومات مدرسهاي مثل استدلال، توانايي حل مسئله، اطلاعات عمومي، توانايي تعريف کردن واژهها و فوق فوقش توانايي ساختن يک کل از تعدادي جزئيات است. پس هوش شناختي که ميگويند يعني باهوش بودن در استدلال کردن، محاسبه، حل مسئله، تعريف کردن واژهها، اطلاعات عمومي و چيزهاي کاملا عقلاني و خشکي از اين قبيل. اما اين هوش شناختي 2عيب بزرگ داشت؛ اول اينكه بيشتر ميتوانست موفقيت در تحصيل را پيشبيني کند نه موفقيت در جنبههاي ديگر زندگي، و دوم اينکه پايههاي مغزياش ارثي بود. الان حتي آسانگيرترين و خوشفکرترين نظريهپردازان هوش هم ميگويند آخرين حد هوش شناختي يک آدم از همان اول عمرش مشخص است. محيط زندگياش فقط ميتواند او را به اين ماکسيمم برساند يا از قافلهاي که حقش است، عقب نگهاش دارد؛ اما پيش رفتن از اين ماکسيمم ژنتيکي ابدا ممکن نيست. اين يك پاشنه آشيل (احتمالا هوش شناختي هر دو پاشنهاش غير رويينتر باقي مانده!) باعث شد هوش هيجاني با به بازار آمدناش خيلي سر و صدا کند. چرا؟ برويد به مرحله بعد! هوش هيجاني وارد ميشود!
از طرف ديگر، هر تحقيقي ميشد، بيشتر ثابت ميکرد که هوش هيجاني، پيشبينيکننده خوبي براي موفقيت در زندگي زناشويي، شغلي، عبور از بحرانها، تربيت فرزندان، مديريت و حتي آموزش و پرورش است؛ آموزش و پرورشي که به طور سنتي رقابت را بر تواناييهاي شناختي گذاشته بود . اما اين هوش ديگر چه جورش بود که ميشد رفت نشست پيش يک نفر و لا اقل اصول"باهوش شدن"را از او ياد گرفت؛ هوشي که مثل هوش شناختي، ماشين ارثي اجدادي نيست بلکه مثل رانندگي کردن يک مهارت است که بايد خودت بهتدريج يادش بگيري. هوش هيجاني يعني چه؟
هوش يعني اينکه آنقدر آدم توانا باشد که بتواند خودش را با هر شرايط جديدي وفق دهد و با موفقيت از چالشهاي آن شرايط بگذرد. حالا اين چالش ميتواند حل يک مسئله سر امتحان باشد (چالشي که تا قبل از 1990 روي شبيه آن خيلي تاکيد ميشد) و ميتواند مديريت کردن خشم موقع يک بحران خانواده باشد (چالشي که طرفداران هوش هيجاني روي آن خيلي تاکيد داشتند) پس يک طرف شقه، موفق بيرون آمدن از چالشهاي زندگي بود که اسمش را گذاشته بودند هوش. اما روح جديد در شقه ديگر اين عبارت دميده شده بود؛ يعني هيجان. هيجان توي گفتوگوهاي ما ايرانيها کلمهاي است که هميشه مساوي است با يک حس فعال و با ريتم تند مثل خوشحالي يا خشم يا تعجب زياد. اما در واقع حيطه هيجان در کلمه هوش هيجاني وسيعتر از اين حرفهاست. از حس غمگيني ملايمي که دم غروب بهتان دست ميدهد گرفته تا جدي گرفتن حالت صورتتان هنگام دروغ گفتن به استاد در کلاس درس. در واقع هيجان هم حسهاي تند و کند درونمان را شامل ميشود و هم نمودي که خواسته و ناخواسته با ظاهرمان بروز ميدهيم؛ ظاهري که فقط رنگ رخساره نيست. هوش هيجاني آمد اين 2شقه را چسباند به هم و از نو آدمي دوباره ساخت؛ يعني اگر تا قبل از تعريف شدن هوش هيجاني در روانشناسي معني باهوش بودن، گذشتن موفق از چالشهايي بود که IQ بالا ميخواست؛ مثلا محاسبات خفن يا اطلاعات عمومي توپ، حالا ديگر هوش يک معني ديگر هم پيدا کرده بود؛ يعني گذشتن از چالشهاي هيجاني با استفاده از قدرتهايي مثل شکيبايي، توانايي همدلي کردن با ديگران، توانايي شناختن احساسات خود و توانايي مديريت کردن هيجانات. البته يادتان باشد که معادل مفهوم "هوش هيجاني EI " است و EQ تبديل مفهوم هوش هيجاني به يک کميت يا عدد؛ يعني تست هوش هيجاني را که از شما ميگيرند، عددي که ميدهند اسمش هست EQ: قدرتهايي که آموختني بودند نه ارثي
گرچه انتقادات وارد و ناواردي هم به اين قضيه بود و مهمتريناش هم از مشهورترين منتقد فرويد «هانس آيزنک» که دست از سر هوش هيجاني هم بر نداشت و گفت: «اين مرتيکه «گلمن» ميخواهد همه ويژگيهاي مورد نظر خودش را بکند زيرمجموعه هوش. بعيد ميدانم نظريه اين تازه به دوران رسيدهها علمي باشد». البته الان آيزنک چند سالي هست که عمرش را داده به شما و کتابهاي «هوش هيجاني» گلمن دارد مثل اسب فروش ميرود. حالا اين گلمن کي هست؟ قصه از کجا شروع شد را بخوانيد. قصه از کجا شروع شد؟
سال1990، 2تا آمريکايي بيکار به نامهاي پيتر سالووي و جان ماير از 2تا دانشگاه گنده آنجا نشستند با هم يک مقاله دادند که اولين بار کلمه هوش هيجاني در آن به کار رفته و تعريف شده بود؛ "هوش هيجاني يعني شناخت و مديريت احساسات خود و ديگران و استفاده از هيجانات براي هدايت فکر" البته قبل از آنها يکي از هم دانشگاهيهاي پيتر به نام هوارد گاردنر که سر پرسودا و البته خلاقي داشت، يک نظريه داده بود با عنوان «هوشهاي چندگانه». او در بين هوشهاي هفتگانهاش چيزي شبيه به هوش هيجاني هم گذاشته بود اما اسمش را گذاشته بود «هوش درون فردي»؛ عبارتي که هم مبهم بود و هم چندان براي يک ترکاندن در داخل و بيرون دنياي روانشناسي خوشفرم نبود . اما سکه «هوش هيجاني» نه به نام گاردنر خورد و نه به نام سالووي و ماير. الان همه دنيا اولين نامي که کنار هوش هيجاني به ذهنشان ميرسد، «دانيل گلمن» است؛ يک روانشناس و در عين حال ژورناليست دوستداشتني که کتاب جذابي به نام "هوش هيجاني"را نوشت و تمام پيشخوانهاي کتابهاي موفقيت دنيا را تسخير کرد. نام کتاب آنقدر گنده بود که حتي روي جلد مجله تايم هم رفت. احتمالا گلمن -استاد دانشگاه هاروارد- هم هوش هيجانياش از سالووي و ماير بيشتر بوده و هم هوش شناختياش! به هر حال، او کتابي نوشت که در ايران خودمان هم بارها و بارها با نامهايي چون هوش هيجاني، هوش عاطفي و هوش احساسي بارها و بارها تجديد چاپ شده و دل جماعتي را به افزايش هوششان خوش کرده است. الان هم هر دانشگاهي که رشته روانشناسي و مديريت دارد، لااقل يک پاياننامه در مورد رابطه هوش هيجاني يا هر چيزي که فکرش را بکنيد، دارد؛رابطه هوش هيجاني با شيوههاي مديريت، شيوههاي آموزشي، شيوههاي فرزندپروري، راههاي مقابله با استرس و حتي شوخطبعي! هوش هيجاني پشت ويترين کتابخانه
1 ـ هوش هيجاني، دانيل گلمن، ترجمه نسرين پارسا، انتشارات رشد هوش هيجاني روي وب
اما فقط يک سايت فارسي وجود دارد که همه هم و غمش هوش هيجاني است؛ يک روانشناس به نام بهمن ابراهيمي که خودش 2تا از کتابهاي گلمن را ترجمه کرده، برداشته سير تا پياز هوش هيجاني را برايتان ريخته توي يک وب به نام "هوش هيجاني". خوبي اين وب، اين است که در مورد هوش هيجاني از موقعي که توي کله سالووي و ماير وول ميخورده، نوشته شده تا موقعي که شده موضوع پاياننامه دانشجوهاي روانشناسي دانشگاههاي ايران. کاربرد هوش هيجاني در آموزش و پرورش، کاربرد هوش هيجاني در تربيت فرزندان و معرفي کتابها و تحقيقات روانشناسي که در مورد هوش هيجاني در ايران نوشته شدهاند، از بخشهاي جالب اين سايتاند. باهوش شدن در 6 گام
1 ـ احساسات خود را بشناسيد. در مورد اينکه وقتي از احساسات و هيجانات حرف ميزنيم از چه چيزي حرف ميزنيم، در بخش «هوش هيجاني يعني چه؟» مختصري توضيح دادهايم. شايد شما هم تجربه کرده باشيد وقتي را که آدم اصلا نميداند که چه مرگش است؛ اصلا خوشحال هست يا نيست! اگر اين وقتهاي «نميدونم چمه» در زندگيتان کم باشد بردهايد وگرنه بد نيست گاهي از خودتان بپرسيد: " من الان واقعا چه حسي دارم؟" و مهم اينکه براي حس نورسيدهتان، نامي از پيش داشته باشيد. 2 ـ حس ديگران را بشناسيد . خدايياش راحت نيست ولي خب، بيشتر وقتها رنگ رخساره و لرزش دست و عرق پيشاني و انحناي لب از سر درون خبر ميدهند. لااقل اين را بدانيد که چه حسي، چه نشانه جهاني و صد البته چه نشانه ايراني دارد. بهترين راهش هم اين است که توي تنهايي خودتان، نشانههاي بدني حس خودتان را بدانيد و زبان بدن خودتان را بفهميد. 3 ـ با ديگران همدل شويد. توقع نداريد که گام سوم هم بهراحتي گام اول باشد؟ اين همدلي هم از آن کلمههايي است که معناي غلطاندازي در فارسي دارد. همدلي وسيعتر از هم حس شدن با يک مخاطب شاد يا غمگين است. شما بايد بتوانيد لااقل بهطور موقت از دريچه نگاه يک نفر ديگر به جهان نگاه کنيد و بعد در مورد شرايط قضاوت کنيد؛ چيزي که نياز به استفاده کمي عقل دارد و استفاده بسيار از دل. و بيخود نيست که شده جزو اصول هوش هيجاني و بيخود نيست که روانشناسهاي ايراني ترجمهاش کردهاند به همدلي. 4 ـ مدير هيجانهايتان باشيد نه كارگرشان! اين هم خدايياش سخت است و اگر بخواهيم در مورد همه حسها بگوييم، ميشود مثنوي هفتاد من. منبع در مورد مديريت هيجانها زياد است اما فقط بدانيد که مديريت هيجان فقط مديريت خشم و نفرت نيست؛ گاهي شما بايد غمهايتان را هم مديريت کنيد تا «روحتان را ذرهذره در انزوا نجوند". سخت است، قبول. 5 ـ در روابط اجتماعي ماهر باشيد! به خيالتان آدمهاي جذاب تاريخ همينطوري و يکهويي شدهاند مصلح يک ملت؟ همه آنها اول با يک نفر ايدههايشان را مطرح کردهاند اما چون «هنر رابطه برقرار کردن با ديگران» را ميدانستند، گروهشان از 2 نفر تبديل شد به يک ملت. حالا درست است که شما نميخواهيد مصلح شويد ولي با توجه به اينكه اجبارا موجودي اجتماعي هستيد، بهتر است اين هنر را ياد بگيريد. چطوري؟ با مشاهده روابط آدمهاي محبوب، با انرژي گذاشتن روي روابط صميمي، با برداشتن گام 3، با برداشتن حتي گام 4 و به قول شريعتي با خواندن و خواندن و خواندن ؛ البته نه خواندن همه کتابهاي بازاري قفسههاي موفقيت! 6 ـ شکيبا باشيد! بار چندم است که اينجا ميگوييم صبور باشيد؟ باز هم ميگوييم چون تغيير کردن آدمي سخت است. خيلي سختتر از آنکه جز با صبوري حتي بشود تصورش را کرد. پس اگر هوشت در 3سوت نرفت بالا، نگران نباش! لااقل 3ميليون سوتبلبلي لازم است که يک نفر همين 6 گام را هميشه بکند ملکه ذهنش. نگران نباشيد و صبور باشيد! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 15:5 توسط هیئت تحریره وبلاگ راهکار
|
|
||
|
|
|
|
|
چشم انداز آینده دنیای اتومبیل
۲۰۲۶، سال بدون تصادف
از همان روزی كه گوتلیپ دایملر به فكر افتاد با قرار دادن یك موتور ابتدایی درونسوز بر روی چهار چرخ آن را به ارابه ای جدید تبدیل كند و اسب های مرصع به زین و یراق را به اصطبل ها برگرداند، كابوس تصادف و مرگ همواره با سرنشینان آن همراه بوده است. مرگ در اتومبیل سال ها است كه به واژه ای آشنا در قاموس بشر بدل شده و این مركب رهوار با تمام خدمات بزرگش به جامعه بشری، گهگاه در حد یك قاتل دیو سیرت جان انسان ها را نیز گرفته است. پس بی دلیل نبود كه زمانی ایرانیان از دیدن «اتول» فرار را برقرار ترجیح می دادند، مبادا گزندی از این مشتی آهن پاره به آنها برسد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 21:19 توسط مهدی محمدزاده (بازنشسته)
|
|
||
|
|
|
|
|
غلبه بر بيحوصلگي و دلزدگي بيحوصلگي هنگامي روي ميدهد كه ما ديگر به اطرافيان و اشياء پيرامون خود و فعاليتهاي روزمره علاقمند نبوده و از آنها لذت نميبريم. بيحوصلگي در واقع فقدان تنوع و انگيزه در زندگي است. يكي از خصوصيات انسان تنوعطلبي و نياز به تغيير مداوم در شكل و نوع محركات بيروني ميباشد. سازگاري حسي سبب ميشود ما از فعاليتهاي تكراري به ستوه آييم. سازگاري حسي يعني: كاهش حساسيت حواس زماني كه در معرض مداوم يك عامل محرك ثابت و تغييرناپذير قرار ميگيرند. مثلاً پس از خريد يك تلفن همراه نو شوق و ذوق فراواني داريم اما پس از گذشت يكي دو ماه تلفن همراه برايمان تكراي و ملالآور ميشود. همين عامل در روابط زن و مرد نيز مصداق دارد. افراد بسياري از اين مسئله شكايت ميكنند كه دوستان آنها برايشان عادي و خستهكننده شده و هيجان و شور اوايل آشنايي در روابط شان رنگ باخته است. اما بايد آگاه بود كه تنوعطلبي يك ويژگي ذاتي انسانها بوده و ميبايست در برخي موارد آن را تحت كنترل درآورد و برايش محدوديت قائل شد. حتي اگر مردي همسر زيبايي هم داشته باشد ممكن است به زنان ديگر مخفيانه نگاه كند حتي اگر آنها زشت باشند. چرا كه نزد آن مرد، زيبايي همسرش ديگر تكراري و عادي گشته و به عبارتي به چهره وي عادت كرده و به دنبال يك محرك بصري جديد ميگردد. اما همين مرد بايد مطلع باشد كه اين دور باطل هيچگاه به كمال خوشنودي منتهي نميگردد جايي كه ديگر چيزي دلش را نزند و برايش تكراري نگردد. بنابراين بايد براي برخي امور در تنوعطلبي محدوديت قائل شويم و گرنه مجبور خواهيم شد هميشه بيحوصله و دلزده باقي بمانيم و طعم رضايت رانچشيم. يكي از نكات بسيار مهم در روابط اين است كه زن و مرد هر آنچه را كه دارند، يكباره رو نكنند. يعني تمام مهارتها، خصوصيات اخلاقي و شخصيتي، آرزوها، اسرار، برنامههاي آينده، اهداف بلندمدت و كوتاهمدت و غيره. چون زماني كه مثلاً دختري از تمام راز و رمز، مهارتها و شيرينكاريهاي يك پسر آگاه شود ديگر چيزي باقي نميماند كه حس كنجكاوي دختر را نسبت به آن پسر برانگيزد و رابطه از هيجان و تب و تاب ميافتد مانند فيلمي كه وقتي از ابتدا تا انتهاي آن را مشاهده ميكنيم ديگر به ندرت پيش ميآيد كه بخواهيم مجدداً نگاهش كنيم اما اگر همين فيلم به صورت سريال نمايش داده شود هم هيجانش بيشتر ميشود و هم كنجكاوي بيننده براي سردرآوردن از ادامه داستان اما اين بدين معنا هم نيست كه به طرف مقابلمان دروغ بگوييم و شخصيت اصلي خود را كتمان كنيم. خلاصه بايد پيشبيني ناپذير باشيم. براي غلبه بر بيحوصلگي در زندگي از اين راهكارها سود ببريد: ü سعي كنيد هر ازچندگاهي خود تغييراتي هر چند جزئي ايجاد كنيد. ü بيكاري و فقدان فعاليت يك عامل مهم در ايجاد بيحوصلگي است. دست به كار شويد با نشستن و به نقطهاي خيره شدن چيزي را عوض نميكند. برخيزيد و به كاري مشغول شويد. ü حس پوچي و اين باور كه زندگي، شغل و فعاليتهاي شما بيمعنا ميباشند، ميتواند شما را تا مرز خودكشي پيش برد. شما نبايد زندگي خود را يك دايره بيپايان و هدف بدانيد. اين وظيفه خود شما است كه به زندگي خود معنا بخشيد. ü هر روز يك چيز جديد ياد بگيريد و به علم خود بيفزاييد. ü خود را به چالش بكشانيد. به فعاليتي دست بزنيد كه در شما استرس ملايمي ايجاد ميكند. مانند برد و باخت (در بازي، ورزش) و يا پذيرش ايدههاي جديد. ü تكراري نباشيد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:41 توسط مهدی محمدزاده (بازنشسته)
|
|
||
|
|
|
|
|
ضریب هوشی افرادی که چشمان آبی دارند از چشم تیرهها بالاتر است.
به گزارش دیلی، محققان دریافتهاند که رنگ چشم میتواند اطلاعاتی درباره قابلیتهای فردی بدهد و در این میان چشم آبیها بیشترین قابلیتها را دارند. تحقیقات نشان میدهد که افرادی که چشمان آبی دارند مغزی سیستماتیک دارند و ضریب هوشی آنها از افرادی که رنگ چشمانشان تیره و یا قهوهای است بیشتر است. از این دسته افراد میتوان از استفان هاوکینگ که فیزیکدان بزرگ دنیا نام برد که ضریب هوشی بسیار بالایی دارد و رنگ چشمانش آبی است. تحقیقات روی افراد چشم قهویای نشان میدهد که آنها در ورزشهای پر تحرک همانند فوتبال و هاکی روی یخ موفقترند و بیشتر اهل عمل هستند تا فکر کردن. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:41 توسط مهدی محمدزاده (بازنشسته)
|
|
||