تبليغاتX
راهکار مهندسی صنایع
مهندسان صنایع دانشگاه تبریز

*  لطفا تا تهش بخونید ، مخصوصا آخرش !

 

تنبلی و راهکارهای آن

ساكن بودن و فعاليت نكردن هميشه جزو دردسرهاي مابوده دردسري كه روان‌شناسان مي‌گويند برايش راه‌حل‌هايي هم وجود دارد.

«افسرده نیستما ولی اول صبح که از خواب پا می‌شم، حس انجام دادن هیچ کاری نیست.»، «می‌دونم خیلی کار دارما ولی تنبلیم می‌یاد که حتی یکی‌شون رو انجام بدم . «وای! نمی‌دونی چقدر بده! درسامو می‌ذارم لحظه آخر بخونم، بعدش اون لحظه هم یه‌دفعه انگار همه تنبلی‌های دنیا رو ریختن رو سرم.»، «دوست دارم کارام جلو بیفته‌ها ولی از اون طرف هم اگه حسش نباشه، دلم می‌خواد تمام روز رو توی رختخواب بمونم

شما هم مطمئنا لااقل یک دوره در زندگی‌تان از این تنبلی‌های ناگزیر نالیده‌اید. احتمالا همه ما در ذهنمان، راه‌هایی مختص خودمان برای غلبه بر تنبلی داریم، اما شاید بد نباشد نظر روان‌شناس‌ها را هم در مورد علت‌های این پدیده فراگیر بدانیم و پیشنهادهایشان را بشنویم.

تنبلی، موضوع مورد علاقه نویسندگان کتاب‌های موفقیت است. به‌عنوان مثال، گذشته از آنکه برایان تریسی و راهکارهایش را قبول داشته باشیم یا نه، کتاب پرفروش «قورباغه‌ات را قورت بده!» فقط حول یک موضوع می‌چرخد؛ تنبلی. حتی نویسندگان هم دست از سر این موضوع برنداشته‌اند. داستان روسی «ابلوموف» حدیث تنبلی بی‌نهایت یک شخصیت به همین نام است. در این داستان تنها عاشق شدن ابلوموف است که می‌تواند او را از زندگی همیشگی در رختخواب نجات دهد. اما تنبلی‌های آدم‌های دور و بر ما معمولا به‌شدت ابلوموف نیست. ما از تنبلی‌هایی جزئي‌تر شکایت داریم که به خاطر اینکه حسشان در موقعیت‌های خاصی به سرمان می‌زند، زندگی‌مان را موقتا فلج می‌کنند.

در واقع استعاره‌ای که تنبلی را کنار رختخواب می‌گذارد، چندان هم با واقعیت جور نیست. شما ممکن است در محل کارتان، در دانشگاه، در آشپزخانه، در اتاق پذیرایی، در میانه راه کوه رفتن، در کتابخانه وقتی که روزهای پشت کنکور را می‌گذرانید، یکباره احساس تنبلی کنید، پشتش توجیه بیاورید که خسته‌اید و کارهایتان را انجام ندهید.

راه‌های زیادی وجود دارد که آدم بر این تنبلی غلبه کند اما چون امتحان کردن هر کدام از این راه‌ها خودش نیاز به کنار گذاشتن تنبلی دارد، ممکن است شما در یک دور باطل تنبلی پشت تنبلی بیفتید. پس اولین پیشنهاد این است که لااقل برای امتحان کردن این پیشنهاد‌ها باید یک بار خودتان تنبلی را کنار بگذارید!

تنبلی از کجا می‌آید؟
اگر کتاب‌های روان‌شناسی و حتی زیست‌شناسی را زیرورو کنیم، می‌توانیم دلیل‌های عمیق و درازمدتی را برای تنبلی پیدا کنیم. روان‌شناسان تکاملی معتقدند که تنبلی ریشه‌ای‌تر از این حرف‌هاست. آنها می‌گویند تمام پدیده‌های ذهنی بشر که نشانه‌ای از «بی‌فعالیتی»، «ساکن بودن» و «انفعال» دارد می‌تواند به یک دلیل واحد رخ دهد.

به نظر آنها علت همه این پدیده‌ها می‌تواند سبک زندگی بدوی اجداد ما باشد. این روان‌شناسان که ارادت خاصی به جناب داروین دارند، بی‌فعالیت بودن اجداد ما در زمان‌های خاصی از سال و ذخیره‌کردن انرژی برای زمان‌های دیگر را دلیل تنبلی، خستگی روانی و افسردگی بشر مدرن می‌دانند.

آنها می‌گویند در زمان مدرن ممکن است دیگر از زمان‌های متناوب فعالیت - بی‌فعالیتی برای ذخیره انرژی خبری نباشد اما ژن‌های ما به این تنبلی نیاز دارند. اگر بخواهیم طبق نظر روان‌شناسان تکاملی عمل کنیم، باید بگذاریم ژن‌هایمان در چند صد سال‌،زندگی مدرن را تجربه کنند تا نتيجه‌ها و نبيره‌هايمان دست از تنبلی بردارند.

اما گروه دیگری از روان‌شناس‌ها هم هستند که نظر متفاوتی دارند. روانکاو‌ها بیشتر در مورد نوع خاصی از تنبلی که آدم را به عقب انداختن کارها و انجام دادن‌شان در لحظه آخر وامی‌دارد، حرف دارند. به نظر آنها در این نوع از تنبلی، رگه‌هایی از خودآزاری روانی وجود دارد. در واقع ما به خاطر این کار خودمان را زجر می‌دهيم اما ناخودآگاه از این رنج لذت می‌بریم. روانکاو‌ها برای حل این مشکل راه‌حل‌های طولانی‌مدتی دارند.

به نظر آنها شمایی که این نوع خاص از تنبلی را دارید، باید آنالیز روانی شوید تا معلوم شود که کی و کجا این خودآزاری روانی را در خود پرورش داده‌اید. از آنجا که این کار فقط در مطب روانکاوها انجام می‌شود و در این 2صفحه نمی‌شود با توضیح کامل تئوری روانکاوی راه به جایی برد، مجبوریم از خیر این گروه از روان‌شناس‌ها هم بگذریم.

در مورد علت‌های تنبلی چند نظر همه‌پسند و به‌دردبخور و در عین حال علمی هم در روان‌شناسی وجود دارد. روان‌شناس‌ها معتقدند ما به علت‌های زیر ممکن است «اهمال کار» شویم:

1- حتما باید حسش بیاید تا کاری را انجام دهیم
یکی از شایع‌ترین دلیل‌ها یا بهتر بگوییم توجیه‌های ما برای تنبلی‌مان همین است. ما می‌گوییم فعلا حال و حوصله این کار را نداریم و بهتر است بگذاریم کارمان را باانگیزه انجام دهیم.

اما ممکن است با عقب انداختن کارها، این انگیزه هیچ‌وقت در ما بیدار نشود. در واقع ما یک افسانه نه‌چندان درست در مورد انجام کارهایمان داریم؛ «اول انگیزه، بعد عمل» در صورتی که تجربه نشان داده است که شروع کارها - فارغ از اینکه قبل از شروع آن کار را دوست داشته باشیم یا نه - خودش می‌تواند انگیزه به‌وجود بیاورد. اگر خیلی کلی بخواهیم بگوییم، همیشه علاقه نیست که ما را به کاری وا می‌دارد، گاهی آشنایی بیشتر با یک فعالیت و کشف توانایی‌های فردی‌مان در انجام آن کار، ما را به فعالیتی علاقه‌مند می‌کند.

2- فکر می‌کنیم، آنها که موفقند همیشه بر کارهایشان مسلطند
روان‌شناس‌ها اسم این خطای ذهنی را گذاشته‌اند «الگوی تسلط». بعضی از ما تنبلی‌مان را با مقایسه با انسان‌های موفق و کارآمد توجیه می‌کنیم. ما فکر می‌کنیم که آنها همیشه بااطمینان و اعتماد به‌نفس کامل و بدون  تحمل فشارهای روانی به‌سوی هدف می‌تازند. این تصورات احتمالا به این خاطر شکل گرفته است که ما فقط یک برش از زندگی و حرف‌های آدم‌های موفق را در مصاحبه‌های تلویزیونی و مطبوعاتی می‌بینیم و می‌خوانیم.

اگر پیش بیاید و ما یک زندگی صمیمانه و نزدیک با آدم‌های کارآمد داشته باشیم، می‌بینیم که نه، از این خبر‌ها هم نیست. آنها هم مثل همه ما پر هستند از ناکامی‌های روانی و تجربه‌های دردناک، منتها  می‌دانند که چطور از پس این بحران‌ها برآیند. پس موفق‌ها آدم‌های خاصی نیستند، ما تنبل‌ها آدم‌های خاصی هستیم !

3-کمال‌گرا هستیم
قبلا خیلی مفصل در مورد کمال‌گرایی در مطلب «کمال‌گراها به بهشت نمی‌روند» حرف زده‌ایم. آدم‌هایی که شخصیتی کمال‌گرا دارند، می‌خواهند کارشان را به بهترین و کامل‌ترین نحو انجام دهند. برای آنها همه چیز یا خوب خوب است یا بد. همین باور باعث می‌شود که اگر فکر کنند کارشان، کسر و کمبودی خواهد داشت، آن را به تعویق می‌اندازند تا زمانی که بتوانند به بهترین نحو انجامش دهند. خیلی جالب است؛ تنبلی می‌کنیم چون می‌خواهیم کارهایمان عالی باشند!

4- از شکست می‌ترسیم
تعارف نداریم که! عده‌ای از ما می‌ترسیم که به کارمان گند بزنیم و در بین عالم و آدم انگشت‌نما شویم. اما ترس ما بیشتر از آنکه به قضاوت دیگران برگردد، به قضاوت خودمان در مورد ارزش وجودمان برمی‌گردد. اگر ما ارزش خودمان را با تعداد موفقیت‌ها منهای تعداد شکست‌ها بسنجیم، همیشه از شکست خوردن و بنابراین بی‌ارزش شدن می‌ترسیم. این باور بنیادی می‌تواند باعث خیلی از تنبلی‌های ما مخصوصا در انجام کارهای بزرگی مثل ادامه تحصیل، تغییر سبک‌زندگی و حتی ازدواج شود.

5- به خودمان جایزه نمی‌دهیم
بالاخره ما هم آدمیم دیگر. همه ما از هدیه خوشمان می‌آید؛ مخصوصا وقتی که بعد از یک موفقیت نصیبمان شود. اما خیلی از ما از این دریغ می‌کنیم که این هدیه دادن و هدیه گرفتن را خودمان انجام دهیم؛ یعنی اینکه خودمان به خودمان هدیه بدهیم. اگر ما بعد از هر موفقیت کوچک و بزرگ، خودمان را به پاداشی کوچک مثل خوردن یک آب طالبی مهمان کنیم، زندگی‌مان از رکود و بی‌نمکی بیرون می‌آید. اگر این هدیه، درونی باشد که دیگر بهتر. یعنی اینکه ما بعد از تمام کردن هر کاری به خودمان احسنت بگوییم و خودمان، خودمان را تحویل بگیریم.

6- زندگی‌مان سرشار از بایدهاست
روان‌شناسان با آنچه در کتاب‌های عامه‌پسند موفقیت تبلیغ می‌شود، موافق نیستند. کتاب‌های موفقیت می‌گویند، به خودتان بگویید: «من باید این کار را انجام دهم» تا آن کار انجام بگیرد. اما روان‌شناسان می‌گویند استفاده از کلماتی مثل باید باعث می‌شود که ما به خاطر انجام ندادن کار بیشتر احساس گناه کنیم؛ یعنی ما با کلمه‌ای مثل باید، انجام یک کار ساده را تا حد رعایت یک ایدئولوژی یا عملی اخلاقی بالا می‌بریم. بالا بردن ارزش یک کار همان و سخت‌تر شدن انجامش همان و تنبلی بیشتر به خاطر کار سخت‌تر همان!

 7-  با تنبلی‌مان پرخاشگری می‌کنیم
بله! درست خواندید. بعضی وقت‌ها ما کم‌کاری و تنبلی می‌کنیم، به این خاطر که می‌خواهیم حرص صاحبکارمان درآید. در واقع ما داریم پرخاشگری‌مان را به صورت غیرمستقیم،  سر طرف خالی می‌کنیم؛ پرخاشگری تنبلانه یا به قول روان‌شناس‌ها پرخاشگری منفعل.

 

 

و اما راهکارها : شکستن شاخ غول خوابالو

 

همان‌طور که در مقدمه هم گفتیم، انجام هر کدام از پیشنهادهای زیر مستلزم این است که برای یک بار هم که شده تنبلی‌تان را کنار بگذارید؛ پس قدم اول با شما و این هم گام‌های بعدی:

لقمه‌ها را کوچک کنید
برایان تریسی در «قورباغه‌ات را قورت بده» می‌گوید که اول کار گنده‌ای را که حالش را نداری، انجام بده اما روان‌شناس‌ها معتقدند که این راه مناسب نیست. به نظر آنها باید همه کارهای وقت‌گیر را تبدیل به کارهای کوچک‌تری کرد که در مدت زمان کمتری قابل انجام باشند. این‌طوري هم کار‌ها راحت‌تر به نظر می‌رسند و هم شروع به انجام آنها نیاز به زمان معین و مشخصی ندارد. هر روز یک جزء را انجام می‌دهید و اصراری ندارید که همه را همین الان تمام کنید.

باحس و بی‌حس استارت بزنید
اینکه بنشینید منتظر که حس یک کاری خودش با پای خودش بیاید در وجودتان، معمولا باعث می‌شود کارها در آخرین زمان و به بدترین نحو انجام شوند. استارت بزنید، ما قول می‌دهیم حسش بیاید!

محیط خودتان را عوض کنید
بعضی وقت‌ها آدم بعضی از جاها را می‌بیند و خودبه‌خود تنبلی‌اش می‌آید. اگر دست خودتان است، سعی کنید طراحی محیطی که در آن زندگی می‌کنید، شبیه اتاق خواب نباشد. استفاده از رنگ‌ها و طرح‌های مهیج‌تر می‌تواند به این کار کمک کند. کلا محیطی بسازید که برای زندگی و فعالیت باشد، نه برای مردن آرام.

با خودتان عهد ببندید
این پیشنهاد به درد کسانی می‌خورد که لااقل با خودشان روراست هستند. می‌توانید به خودتان قول بدهید که کارهایتان را بدون تنبلی انجام دهید. برای اینکه یک کنترل بیرونی هم داشته باشید، می‌توانید با کسی که همکار یا هم‌هدف شماست همراه شوید، تا نه او بگذارد شما اهمال کاری کنید و نه شما بگذارید او تنبلي كند. کلا بد نیست که تنوعی به دوستان‌تان بدهید. نمی‌گویم دوستان معمولا تنبل را کنار بگذارید، فقط اگر چند تا دوست با انرژی هم بگذارید كنارشان، بد نیست.

خودتان را تنبیه و تشویق کنید
تشویق‌ها خیلی وابسته به شخصیت و علایق فرد هستند. انجام کاری که برایمان با بیشترین لذت همراه است، می‌تواند بهترین تشویق باشد. این کار برای یکی ممکن است رفتن به سینما و برای ديگري خوردن بستنی سنتی باشد. به قول یکی از روان‌شناسان کشورمان ما اگر تا وقتی که در خانه تنها بوده‌ایم، از خودمان پذیرایی نکرده‌ایم، ارزشی برای خودمان قائل نیستیم.

غیر از این، ما می‌توانیم خودمان را تنبیه کنیم. بهترین نوع تنبیه که یک‌جورهایی شیره مالیدن به سر خودمان است، انجام دادن کارهایی است که لازم است انجام شوند ولی ما از آنها بدمان می‌آید. این‌جوری هم کارمان انجام شده و هم تنبیه شده‌ایم.

راه‌های بی‌رحمانه‌تری هم وجود دارد؛ مثلا انجام ندادن اجباری کاری که دوستش داشته‌ایم. چند باری که خودتان را تنبیه و تشویق کنید، این ذهن تنبلتان شرطی می‌شود تا دست از بی‌خیالی بردارد.

 


درباره نویسنده مطلب :

مطلبی رو که خوندید نوشته آقای سعید بی نیاز هستش که قبلا هم از ایشون دو تا مطلب گذاشته بودم یکی مطلب نیاز به پیشرفت و یانگوم و یکی دیگه هم مطلب هدف گذاری ؛ من مطالب ایشون رو خیلی وقته که توی هفته نامه همشهری جوان میدیدم ، این مطالب در صفحه موفقیت این هفته نامه می اومد !

لینک این مطلب در سایت همشهری

تنبل همیشه هم خواب نیست 

 

 

ارتباط این مطالب با مهندسی صنایع ؟

 

البته فکر کنم همه بدونن که ارتباط این گونه مطالب با مهندسی صنایع چیه ولی خب چون دوست دارم یه مقدار توضیح بدم باید بگم که اولا هممون می دونیم تفاوت اصلی رشته مهندسی صنایع با سایر مهندسی ها همین نگاه عمیق تر به جنبه های انسانی فرایندها ست ، بحث هایی مثل ارزیابی کار وزمان ، ارگونومی ، کایزن ،  مدیریت منابع انسانی ، توسعه و تعالی کارکنان -   که هرکدومشون یک کارکرد مهندسی صنایع محسوب میشن و هر چهار مورد هم واحدهایی در مراکز صنعتی دارند – در ارتباط با همین نیاز ایجاد شدند اگر چه دو مورد اول جنبه های فیزیکی انسان ها رو در نظر میگیره و سه مورد اخر توجه بیشترش به بحث های روانی و روحی انسانه ! موضوعی که فصل مشترک روانشناسی و مهندسی صنایع محسوب میشه ؛ در همین حیطه هم  متفکران معروفی هم داریم از جمله چارلز هندی  که کتاب معروف "خدایان مدیریت" ایشون به همین مبحث می پردازه ،  دوما به قدری این نیاز پررنگ شده که احیانا می دونید رشته ای مرتبط با  مدیریت و مهندسی صنایع با عنوان روانشناسی صنعتی ایجاد شده که فکر می کنم دانشگاه ها ی محدودی این رشته رو داشته باشن 

 

و دوباره در باره آقای بی نیاز : آقای روانشناس ژورنالیست

 

امروز که خودم تنبلیم گرفته بود و احساس می کردم کمبود وقت دارم تا این مطلب رو از رو همشهری جوان تایپ کنم و بزنم تو وبلاگ ، تصمیم گرفتم که یه بار ایشون رو گوگل کنم و ببینم چی میاد ! و چون خدا برای آدم تنبل میسازه ! به منبع این مطالب یعنی وبلاگ های ایشون دست پیدا کردم ! این هم معرفی ایشون در یکی از این وبلاگ ها : " دانشجوی کارشناسی ارشد روان شناسی بالینی ، روزنامه نگار هفته نامه های همشهری جوان و سلامت و ماهنامه پیک تندرستی  " ، برای دوستان علاقمند هم لینک این وبلاگ رو می ذارم که احتمالا به دردشون بخوره ، ضمنا برای این مطلب از ایشون وقت گرفتم و دعوتشون هم کرده تا ببینیم افتخار میدن ! در تیتر این وبلاگ اومده :

 وبلاگی برای اطلاع رساني در مورد روان شناسي :  آقای روان شناس بالینی!

 همین جا وسط این مباحث یه سوال برام پیش اومده که میپرسم تا ببینم کیا تا اینجا رو می خونن : " نمی دونم جایی شنیدم یا خوندم که برخی اختراعات و ابداعات ناشی از همین احساس تنبلی و آسوده طلبی انسان ها میاد ! شما باهش موافقید و نظرتون چیه ؟ "

 

و یه مطلب دیگه در مورد بی حوصلگی و دلزدگی که از روزنامه همشهریه ، البته نویسنده اون مطلب ایشون نیست ، علاوه بر این که خود مطلب قشنگه یه سری لینک هم داره از مطالب دیگه مرتبط با این موضوع

 

غلبه بر بی حوصلگی و دلزدگی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 17:14  توسط مهدی محمدزاده (بازنشسته)  | 

دیروز 8 دسامبر تولد این شخص بود : الی ویتنی ؛ شخصی که با ایده قطعات تعویض پذیر ، کار هنری فورد را برای آغاز تولید انبوه آسان نمود . این ایده انقدر مهم است که گاها ریشه اصلی تولید انبوه را همین مفهوم و کاربرد ان می دانند و نه آغاز خط مونتاژ متحرک فورد ؛ جالبه که هفته پیش نیز آغاز تولید انبوه در شرکت فورد بود ! eli whitney

 

Whitney was born in Westborough, Massachusetts, on December 8, 1765, the eldest child of Eli Whitney, a prosperous farmer, and Elizabeth Fay of Westborough. Very early in life he demonstrated his mechanical genius and entrepreneurial acumen, operating a profitable nail manufacturing operation in his father's workshop during the American Revolution. Because his step-mother opposed his wish to attend college, Whitney worked as a farm laborer and schoolteacher to save money. He prepared for Yale under the tutelage of Rev. Elizur Goodrich of Durham, Connecticut and entered the Class of 1792.[1]

Whitney expected to study law but, finding himself short of funds on graduation, accepted an offer to go to South Carolina as a private tutor. Instead of reaching his destination, he was convinced to visit Georgia. In the closing years of the eighteenth century, Georgia was a magnet for New Englanders seeking their fortunes (its Revolutionary era governor had been
Lyman Hall, a migrant from Connecticut). When he initially sailed for South Carolina, among his shipmates was the widow and family of Revolutionary hero, General Nathanael Greene of Rhode Island. Mrs. Greene invited Whitney to visit her Georgia plantation, Mulberry Grove. Her plantation manager and husband-to-be was Phineas Miller, another Connecticut migrant and Yale graduate (Class of 1785), who would become Whitney's business partner.

Somewhat ironically, Whitney's two most famous innovations would divide the country in the mid-19th century: the
cotton gin (1793), which revolutionized the way Southern cotton was cropped and reinvigorated slavery; and his interchangeable parts, that would revolutionize Northern industry, and, in time, be a major factor in the North's victory in the Civil War.

Career inventions

Cotton gin

The cotton gin is a mechanical device which removes the seeds from cotton, a process which had, until the time of its invention, been extremely labor-intensive. The cotton gin was a wooden drum stuck with hooks, which pulled the cotton fibers through a mesh. The cotton seeds would not fit through the mesh and fell outside. Whitney occasionally told a story where he was pondering an improved method of seeding the cotton and he was inspired by observing a cat attempting to pull a chicken through a fence, and could only pull through some of the feathers.

The cotton gin could generate up to fifty-five pounds of cleaned cotton daily. This contributed to the economic development of the
Southern states of the United States, a prime cotton growing area; some historians believe that this invention allowed for the African slavery system in the Southern United States to become more sustainable at a critical point in its development.
Like so much about Whitney's career, his claims as inventor of the cotton gin were disputed both in his own time and in our own. Whitney received a patent (later numbered as X72) for his cotton gin on March 14, 1794, however, it was not validated until 1807. Whitney and his partner Miller did not intend to sell the gins. Rather, like the proprietors of grist and sawmills, they expected to charge farmers for cleaning their cotton - two-fifths of the profits, paid in cotton. Resentment at this scheme, the mechanical simplicity of the device, and the primitive state of patent law, made infringement inevitable. Whitney's cotton gin company went out of business in 1797.

While the cotton gin did not earn Whitney the fortune he had hoped for, it did transform Southern agriculture and the national economy. Southern cotton found ready markets in
Europe and in the burgeoning textile mills of New England. Cotton agriculture revived the profitability of slavery and the political power of supporters of the South's "peculiar institution." By the 1820s, the dominant issues in American politics were driven by "King Cotton": maintaining the political balance between slave and free states and tariff protection for American industry. The cotton interests led the country into war with Mexico, expecting a vast expansion of cotton agriculture.

Interchangeable parts

Though Whitney is popularly credited with the invention of a musket that could be manufactured with interchangeable parts, the idea predated him and he never succeeded at it. The idea is credited to Jean Baptiste Vaquette de Gribeauval, a French artillerist, and credits for finally perfecting the "armory system," or American system of manufacturing, is given to Captain John H. Hall. In From the American System to Mass Production, historian David Hounshell described how de Gribeauval's idea propagated from France to the colonies via two routes: from Honoré Blanc through his friend Thomas Jefferson, and via Major Louis de Tousard, another French artillerist who was instrumental in establishing West Point, teaching the young officer corps of the Continental Army, and in establishing the armories at Springfield and Harper's Ferry.

By the late 1790s, Whitney was on the verge of
bankruptcy and cotton gin litigation had left him deeply in debt. His New Haven cotton gin factory had burned to the ground, and litigation sapped his remaining resources. The French Revolution had ignited new conflicts between England, France, and the United States. The new American government, realizing the need to prepare for war, began to rearm. The War Department issued contracts for the manufacture of 10,000 muskets. Whitney, who had never made a gun in his life, obtained a contract in January, 1798 to deliver ten to fifteen thousand muskets in 1800. He had not mentioned interchangeable parts at that time. Ten months later, Treasury Secretary Wolcott sent him a "foreign pamphlet on arms manufacturing techniques," possibly one of Honoré Blanc's reports, after which Whitney first began to talk about interchangeability. After spending most of 1799-1801 in cotton gin litigation, Whitney began promoting the idea of interchangeable parts, and even arranged a public demonstration of the concept in order to gain time. He did not deliver on the contract until 1809, but then spent the rest of his life publicizing the idea of interchangeability. (Hounshell, pp 30-32)

Whitney's defenders have claimed that he invented the
American system of manufacturing -- the combination of power machinery, interchangeable parts, and division of labor that would underlie the nation's subsequent industrial revolution. While there is persuasive evidence that he failed to achieve interchangeability, his use of power machinery and specialized division of labor are well documented (Woodbury 1960). When the government complained that Whitney's price per musket compared unfavorably with those produced in government armories, Whitney was able to calculate an actual price per musket by including fixed costs such as insurance and machinery, which the government had not included. He thus made early contributions to both the concept of cost accounting, and the concept of the efficiency of private industry.

Later life and legacy

Despite his humble origins, Whitney was keenly aware of the value of social and political connections. In building his arms business, he took full advantage of the access that his status as a Yale alumnus gave him to other well-placed graduates, like Secretary of War Oliver Wolcott (Class of 1778) and New Haven developer and political leader James Hillhouse. His 1817 marriage to Henrietta Edwards, granddaughter of the famed evangelist, Jonathan Edwards, daughter of Pierpont Edwards, head of the Democratic Party in Connecticut, and first cousin of Yale's president, Timothy Dwight, the state's leading Federalist, further tied him to Connecticut's ruling elite. In a business dependent on government contracts, such connections were essential to success.

Whitney died of
prostate cancer on January 8, 1825, leaving a widow and four children. His armory was left in the charge of his talented nephews, Eli Whitney and Philos Blake, notable inventors and manufacturers in their own right (they invented the mortise lock and the stone-crushing machine).

Eli Whitney, Jr. (1820-1894) assumed control of the armory in
1841. Working under contract to inventor Samuel Colt, the younger Whitney manufactured the famous "Whitneyville Walker Colts" for the Texas Rangers. (The success of this contract rescued Colt from financial ruin and enabled him to establish his own famous arms company). Whitney's marriage to Sarah Dalliba, daughter of the U.S. Army's chief of ordinance, helped to assure the continuing success of his business.

The younger Whitney organized the New Haven Water Company, which began operations in 1862. While this enterprise addressed the city's need for water, it also enabled the younger Whitney to increase the amount of power available for his manufacturing operations at the expense of the water company's stockholders. The new dam made it possible to consolidate his operations—originally located in three sites along the
Mill River—in a single plant. This dam still exists.

Whitney's grandson, Eli Whitney IV (1847-1924), sold the Whitney Armory to
Winchester Repeating Arms, another notable New Haven gun company, in 1888. He served as president of the water company until his death and was a major New Haven business and civic leader. He played an important role in the development of New Haven's Ronan-Edgehill Neighborhood.[2]

Following the closure of the armory, the factory site continued to be used for a variety of industrial purposes, including the water company. Many of the original armory buildings remained intact until the 1960s. In the 1970s, as part of the
Bicentennial celebration, interested citizens organized the Eli Whitney Museum, which opened to the public in 1984. The site today includes the boarding house and barn that served Eli Whitney's original workers and a stone storage building from the original armory. Museum exhibits and programs are housed in a factory building constructed c. 1910. A water company office building constructed in the 1880s now houses educational programs operated by the South Central Connecticut Regional Water Authority (which succeeded the New Haven Water Company).

Eli Whitney and his descendants are buried in
New Haven's historic Grove Street Cemetery.[3] Yale College's Eli Whitney Students Program, which is one of the four doors into Yale College, is named after Whitney in recognition of his venerable age at the time of his entrance to Yale College in 1792; he was twenty-seven years old.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 10:21  توسط مهدی محمدزاده (بازنشسته)  | 

 اسلاید سخنرانی مهندس حسن پور در مورد کایزن

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 22:20  توسط نسرین محبتی  | 

NO PAIN NO GAIN

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 20:34  توسط   |